عشقم امیرمهدیعشقم امیرمهدی، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره
مامان وروجکمامان وروجک، تا این لحظه: 33 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره
بابای وروجکبابای وروجک، تا این لحظه: 42 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره
عشق آسمونیه من وباباعشق آسمونیه من وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 6 روز سن داره

امیر مهدی ثمره ی عشق ما

سونوگرافی اول ماه هفت

سلام نفسم چند وقتی بود که زیر دلم گهگاهی درد میکرد و کمر دردم هم دوباره برگشته از اونجایی که خانم دکتر هم مسافرت رفته و نبود من هم یه دکتر معمولی رفتم واسم سونوگرافی نوشت تا برم چک کنم ترسیدم شما پایین باشی مامانی گفتم حالا که میرم سونو یه جایی برم که بابا رو هم راه بده داخل و بابایی هم شما رو از نزدیک موقع تکون خوردنت ببینه واسه همین رفتم پیشه اقای دکتر ویکتور کیاوش که هم سی دی سونو دوبعدی رو میداد هم همراهی داخل اتاق سونو راه میداد خیلی معطل شدیم تا نوبتمون شد اما بلاخره رفتیم و اقای دکتر که خیلی هم صبور بود شما رو کامل به مانشون داد و بابایی هم حسابی ذوق کرده بود ...
5 آبان 1393

26 هفتگی گل پسرم مبارک

سلاااااااااااااااااااااام جوجوی ناز مامان.....گل پسرم خوبی؟؟   الهی مامانی قربون گل پسرش بشه....   خدا جونم بازم شکرت....شکرت که من26 هفتس با پاره تنم دارم زندگی میکنم خدایا توی   هفته های باقیمونده هم مراقبمون باششششششش   عشق مامان...عمرم شما هم با دستای ناز کوچولوت واسه مامان واسه بابا مخصوصا واسه خودت دعا کن   خب و اما....هفته پیش سالگرد شروع زندگی مشترک من و بابایی بود ...خدایا شکرت که در اولین سالگرد عشقمون یه عشق دیگه هم پیش ما بود هفته پیش روز سالگرد زندگی مشترکمون به مناسبت ازدواج عمه مریم و اقا محمود خ...
1 آبان 1393

ماه ها

یه مشکل بزرگی که دارم همیشه هفته و ماه بارداری رو قاطی میکنم چون خودم به هفته میرم جلو وقتی یکی میپرسه چند ماهته قاط میزنم اینو تو یه وبلاگ دیگه دیدم برداشتمش تا همیشه جلو چشمم باشه هفته 1 تا 4 : ماه اول هفته 5 تا 8 : ماه دوم هفته 9 تا 13 : ماه سوم هفته 14 تا 17 : ماه چهارم هفته 18 تا 21 : ماه پنجم هفته 22 تا 26 : ماه ششم هفته 27 تا 30 : ماه هفتم هفته 31 تا 35 : ماه هشتم هفته 36 تا 40 : ماه نهم ...
3 مهر 1393

21 هفتگی

سلام عزیز مامان خیلی وقته که میام برات بنویسم اما نمیشه اما امشب واسه خاطره تکون هایی که میخوری حتما باید بنویسم مامانیم زیادی شیطونی میکنی پسره من فک کنم حسابی شیطون بلا باشه اخه 21 هفته که گلم هنوز سنی نیست که شما اینطوری لگد بزنی الانم حسابی داری از خجالتم در میای البته بیشتر شبها شروع به کار میکنی کلا ساعت کاریت با من یکی نیست تا من میام بخوابم شما انقدر لگد میزنی که مجبور میشم بشینم پای تلوزیون یا یه جوری سر خودمو گرم کنم تا اروم شی وبعد من بخابم برنامه هرشبمون همین شده اما عیب نداره نفس مامان من امده هر اذیتی ازجانب شما هستم   مامانی فقط میخام سالم باشی و سالم به دنیا بیای تا باشه از این اذیت ها عاشق...
3 مهر 1393

20 هفتگی و صدای قلب

سلام وروجک مامان امروز صبح با هم رفتیم مرکز بهداشت پیشه دوست مامانیم واسه چکاپ پروندم تو بهداشت اگرچه قبلا صدای قلبتو تو مطب دکتر هم شنیده بودم اما اونجا خیلی مدتش کم بود و از اونجایی که با خانم امیدوار تو بهداشت تعارف نداشتم گفتم بذارین صدای قلبه کوچولومو بشنوم ایشون هم بابا جونتو صدا کرد اومد تو اتاق و موبایلمم گرفتو صدای قلبتو ضبط کرد عزیزم قلبه قشنگت انقد تند میزد که از شنیدن صداش سیر نمیشدم بابایی هم که برای اولین بار میشنید حسابی ذوق کرده بود تا اینکه خانم امیدوار گفت بسه دیگه زیادی ذوق کردین و ما دیگه صداتو نشنیدیم دوست داشتم یکی از اون دستگاه هارو میگرفتم و دائم تو خونه صداتو گوش میکردم ...
2 مهر 1393

جنسیت وروجکم مشخص شد هفته 19

سلام نفس مامان بلاخره بعد از 19 هفته انتظار فهمیدیم عشق ما یه پرنسس  زیباست یا یه سناتور محبوب ؟ امروز از صبح نه تنها من بلکه همه استرس داشتن تا شما رخ بدی و ما تکیفمون مشخص شه هرکی یه نظری میداد و اصلا نمیتونستیم از روی نظراته دیگران جنسیتتو حدس بزنیم مامانجون( مامانه مامانم) میگفت دختره خاله زهرام میگفت خدا کنه دختر باشه ثنا( دختر خالم) واسه دختر بودنت بی تابی میکرد  علی ( داداشیم) طبق سونوگرافی خودش ( دستشو روی شکمم میذاشت) و میگفت دختره اما اون طرف ماجرا: بابا جون( باباییم) میگفت پسره مامان اعظم ( مامانیم) طبق خوابی که همون اول دیده بود میگف...
19 شهريور 1393

مطالب جا مانده از اوایل بارداری!

از اونجایی که هفته های اول ورود شما به من خیلی سخت گذشت دوست داشتم فراموشش کنم و اصلا در موردش حرفی نزنم اما گفتم بنویسم تا بعدا بشه یه خاطره از روز اولی که حس کردم هستی روز تولد بابایی که حالم بد شد برای اواین بار و حس کردم این حالت تهوع عادی نیست واز همون موقع دل درد های شدیدی داشتم که امونمو بریده بود فک میکردم دل درد هایه ماهانه است واسه همین شکممو محکم میبستم و یا انقد محکم فشار میدادم تا اروم شه دردم اما فایده ایی نداشت 1 خرداد با مامانیم تصمیم گرفتیم بریم ازمایش بارداری چون ما منتظر شما بودیم از قبل اما هنوز وقت ازمایش دادن نبود اخه هنوز 6 روز مونده بود تا تاریخ بعدیه پری و هنوز برای تست بارداری زود بود رفتیم یه...
14 شهريور 1393